![]() |
![]() |
|
| بعضی لحظه های من |
|
سلام
دوستان من نبودم ، من نه روحم نبود ، رفته بود اما نا جوانمردانه برگشت. از راهی دور ،خسته تر از همیشه و باز هم خجالت زده باز مجبورم کرد تا ورقی را در تنهایی سیاه کنم راستی تا حالا بی روح زندگی کردید؟؟؟ امتحان کنید به امنتحانش می ارزد.!!!!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من چند روزی تعطیل بودم . باور کنید حتی از مخ هم تعطیل بودم ، چه لذتی داشت. حیف که متهمیم ،چاره ای نداریم، انسانیم راستی عید " قربان" "کریسمس" و متهم بودنتان مبارک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:57 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
دیری نپایید که امدم
برای من ثانیه ای بود دیگران را گران وقتی بود تکرار مکررات اشتباه دیگری مثل ۸ه سال قبل مثل امروز ـــــــمثل اینده وشاید همیشه نه من متهم به بودنم دادگاه ،حکم صادره تا قیامت تکرار مکررات تکرار اشتباه ها گفته بودند : بودن با نبودن؟؟؟؟ گفته بودند: راهی نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:50 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
انسان یا حیوان؟ من؟ ظلم، تعدی خودم خودم خودم زجه، ناله، فریاد خنده ،مستی،بیداد من؟ او تو ما................... نمیدانم خدایا کمکم کن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 19:58 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
امشب بوی زمستان به مشامم میرسد
به زودی برف به زمین میاید
خانه ام پر از مگس است
مگس ها سرد هستند
مگس ها من را میخارانند
به انها معتاد شده ام
مخواهم که لجنزار بدنم را
تا انتهای دنیا بلیسند
خرطومهایشان را تا اعماق وجودم فرو کنند
و خونم را بمکند
مگسها در کثافت میمیرند
مگس ها وزوز میکنند
انها قدرتشان را به رخ میکشند
آنها هوشیار هستند
نمیدانند که آخر در لجنزار میمیرند
همینگونه به دنیا امدند
همینگونه زندگی کرده اند
اجدادشان نیز مرده اند
بو ی مرگ به مشام انها هم رسیده
مگس ها به فصل مرگ نزدیک شده اند
مگسها کمک میخواهند
مگسها بخاری ندارند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:59 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:54 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
در لحظه ای تاریک وتنگ
او لذت میبرد که من رنج میبردم که اشکهای دخترکی تنها ورنج دیده درگوشه ای تنگ دیگر به گونه هایش میقلتید لذت میبرد که من پک به ته ممانده سیگارم میزدم و لذت میبرد که بغض گلویم را میفشرد تقدیر تقدیر تقدیر و من گریه نکردم تا به تمسخرش بر آدم اعتراض کرده باشم و او از غم آدم ها لذت میبرد. از قطره های اشکشان و از هر آهشان. من به رسم اعتراض گریه نکردم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:18 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
زندگی چیست؟
از من چه میخواهد؟ چرا نمیگذارند راحت باشم راحتی چیست؟ چه باید کرد ؟ انتها چیست؟ چرا هستیم ؟ نباشیم چه میشود؟ کاش مرگ هم خریدنی بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:0 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
امروز هنگام عبور
تابلویی فریاد وگلایه سر داده بود چرا من چراغ ترافیکی نیستم؟ او میگفت کسی نمیخواندش تکراری شده وخسته کن او هم از بی سوادی بیزار بود نیاز به مهر ومحبت وتوجه داشت اما چراغ ترافیکی هم گلایه مند از رنگ عوض کردن خسته از تهمت ها و وصله ها شکسته از سر پیچی ها عصبانی این هم از نا دانی ها بیزار چه تفاوتی میان این دو است؟ راستی این شعر نیست خوشم آمد مثل چراغ و تابلو جدا جدا جدا جدا بنویسمشان اما........ اما عنوان این مطلب که نمیدانمچیست را دانستم و چسبیده نوشتم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 22:51 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
مادرم صبحي مي گفت: موسم دلگيري ست
من به او گفتم: زندگاني سيبي ست گاز بايد زد با پوست... سپهري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 20:23 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم :
به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:29 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
همه را آفریدی
سپاس ولی به آدم قلب دادی خودت خوب میدانی با او چه کردی ........................؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 22:20 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
یک موجود با یک قلب
سرشار از درد و حسرت قدم های اهسته به سویی نا معلوم بنبست بنبست بنبست حتی در خیال هم بنبست؟ آرزوی مرگ این هم بنبست انتها ؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 20:53 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
بیاد روزهای آزادی قدیم پرنده ها همه اسیر قفس شده اند
بباد ظلم و آرامی کنون انسانها همه اسیر یک نفس شده اند مثال، تازیانه بادهای خزان بزرگان زمانه همه خاش و خس شده اند به دست منیت زورمندان زمان دگر بار کبوتران هوایی با جرس شده اند ز رنج تحمیل فریادهای بتان ترانه ها ز گلو همه بی هوس شده اند ز وعده های فریب عاشقان دگر یاران زمانه همه بی سپس شده اند ز بی وزنی شعر شاعران طبیعت جهان همه پیش و پس شده اند عزیز خواننده این شعر گونه سروده منه ، میدونم پرش وزنی داره ولی بزارش به حساب تازه کاری نویسنده. نظرت برام مهمه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 21:24 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
آرام ولی استوار اظطراب ولی امید
خانه ای در اسطوره ها نوشته هایی رنگ شده مجموعه یی آتش حفظ ریتم دود باز دم و بازدم اظطراب ولی امید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:21 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
سر در گمی زمانه آنچنان آموختاند که به آبی آسمان هم شک کردیم نگاه ها مرده تر از قرن تفکر سبک تر از باد خطور تصاویر در مردمک چشم هزار برابر ثانیه دیگر نیست قرن است صدا ها باز هم مرموز
ولی ناشنوا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:58 توسط محمد رضا شیرمحمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چکیده ای از احساسم
|
| پیوندهای روزانه |
|
اندیشه فردا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
تلویزیون طلوع رادیو آرمان من و تو موج نور ستایش آواره ترین مرد اندشه فردا فریبا حیدری زاده ی ماه عکسهایی از زندگی مردم در غرب افغانستان |
|
RSS
|